خوشه چین

مادراین انبار گندم میکنیم ...گندم جمع آمده گم میکنیم

                                    "  گندم "  

ما در این انبار گندم می کنیم      گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش    کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست       وز  فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن      و انگهان درجمع گندم کوش کن

گرنه موشی دزد در انبار ماست     گندم اعمال چل ساله کجاست


ریزه ریزه صدق هر روزه چرا           جمع می ناید در این انبار ما

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو خود حدیث مفصل بخوان از این آغاز ...

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

كز ديو و دد ملولم وانسانم آرزوست ...

 

موری همصحبت سلیمان ،گوسفندی لایق قربان ،

عنکبوتی محافظ قرآن،سگ اصحاب کهف همنشین انسان !  و من ؟! ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و هزاران پیامبر شهادت دادند که تربیت انسان سخت است . سخت ...  

گشتم نبود . بگرد هست ...

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 بیگانه شو ...

 

 

           اي دور مانده از حرم خـاص كبريا               سوي وطن رجوع كـن از خطه‌ي خطا
بگذر ز دلق كهنه‌ي فاني كه پيش از اين    بر قامت تو دوخته‌اند از بقا قبا
   بزداي رنگ غير بغيرت ز روي دل               كائينه‌ي دل است نظرگاه پادشا
     بيگانه شو... و بگرد تنت متن                  تا جان شود بحضرت جانانت آشنا
       تا كي ضلال تفرقه جوياي جمع شو          كن نور جمع ظلمت فرقت شود هبا
       در راه دوست هستي موهوم تو بلاست    هان نفي كن بلاي وجود خودت بلا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از لذت عاشقي چو مسرور شوي / در لشكر عاشقان چو منصور شوي/ از ظلمت خود دمي اگر دور شوي/ درنورشوی و عاقبت نور شوی

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شورش عشق از جـهاني ديگرست / دردمنـدي را نشانـي ديگـرست /هر كسي ايـن قصه نتـواند شنيد/ كاين سخن را داستاني ديگـر ست/  مـا بدلـبر در تـماشائيـم و خلق / هر كسي اندر گمـاني ديگـرست /اين كلام از مـنطق ما برتراست/ كاين معاني را بياني ديگـرست/ مرغ دل هر جـا نمي‌گيـرد وطن/ منزل او آشياني ديگـرست/ سهل باشد كار جان‌بازي ولی عاشقان را امتحاني ديگـرست

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

آیینه ای جلو ... آیینه ای عقب

ما بینهایتیم

بيشتر عرفاي مسلمان، از جمله مولوي، عشق زميني را پلي به سوي عشق الهي دانسته اند. از ديدگاه اينان تجربه ي يک عشق زميني واقعي روح آدمي را آماده ي جهش هاي بلندتر و عشق ورزي مستقيم به خداوند ميکند. با اين حال مولانا گاهي اوقات از تمثيل ديگري استفاده ميکند که فهم متفاوت او از رابطه ي عشق زميني و عشق الهي را نشان ميدهد.
مولوي مدعيست آدمي براي ادراک روح جهان، که همانا خداوند است، به دو آينه نياز دارد: قلب خويش و قلب معشوق خويش. عاشق آينه ي خود را در برابر آينه ي معشوق قرار ميدهد و به محض برقراري پيوند عشق اين دو آينه يکديگر را تا بينهايت بازميتابانند. بينهايت، در فضاي ميان دو آينه جلوه ميکند. تفاوت تمثيلِ آينه و تمثيلِ پل مهم است: آدمي هنگامي که از پل ميگذرد و به سوي ديگر قدم ميگذارد ديگر نيازي به پل ندارد؛ اما، مشاهده ي بينهايت کاملاً به حضور هر دو آينه وابسته است.
به بيان ديگر در تمثيلِ پل، عشق زميني تنها ارزش وسيله اي دارد و هنگامي که آدمي به خدا رسيد، معشوق به کلي بي اهميت ميشود؛ اما در تمثيلِ آينه، عشقِ زميني ذاتاً ارزشمند است، چرا که امر قدسي تنها از دريچه ي وجود معشوق قابل درک است.
خداوند در فضاي ميان دو انسان جلوه ميکند و همانطور که بسياري از عرفاي مسلمان ادعا کرده اند: راه رسيدن به خدا از گذرگاه شفقت بر خلق ميگذرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است.
بايد، اما سخت است که زندگی را به يک عاشقانه آرام تبديل  کرد. "نادر ابراهيمي"

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

شعرهايم را نثارت مي كنم          تا كه دنيا را پر از گندم كني
عشق را با هر خوشه اي            در جهان ارزاني مردم كني

      نان درآري از تنور عاشقي            خويش را در پخت آن هيزم كني
     گاه انگوري كني در اين مسير       گاه خود را ساقي و گه خم كني

نان خالي در كنار و جام پر           اولي را همره دوم كني
نانوا مي باش و ساقي همزمان     تا مبادا زندگي را گم كني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق آمد خویش را گم كن عزیز  قوتت را قوت مردم كن عزیز/ عشق یعنی خویشتن را گم كنی  عشق یعنی خویش را گندم كنی / 
عشق یعنی خویشتن را نان كنی  مهربانی را چنین ارزان كنی /عشق یعنی نان ده و از دین مپرس  در مقام بخشش از آئین مپرس /
هركسی او را خدایش جان دهد  آدمی باید كه او را نان دهد
...

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

  

                    خوشه چینی از سگ نیز آری

 

 

حضرت خواجه حسن بصری می فرمایند،سگ ده صفت بر جسته دارد:

 1)گرسنه می ماند این از آداب صالحین است و به چیز کمی قناعت می کند این از علامت صابرین است..
 2)خانه ای ندارد این از علامت متوکلین است..
 3)شبها خیلی کم می خوابد این یکی از صفات شب بیداران و از علامت محبان است..
 4)وقتی دنیا را ترک می گوید میراثی از خود به جای نمی گذارد این یکی از صفات پرهیزگاران است..
 5)مالک خود را ترک نمی گوید ولو اینکه به او ظلم کند و کتک بزند این علامت مریدان با صفا و با وفا است..
 6)به حقیرترین جا قناعت می کند این علامت متواضعین است..
7)اگر کسی محل اقامتش را تصاحب کند آنجا را ترک می کند و به جای دیگر نقل مکان می کند این علامت رافعین است..
 8)فقط از دور نگاه می کند در حالیکه غذا پیش او گذاشته شده است این علامت مسکینان است..
 9)وقتی از جایی نقل مکان می کند دیگر به آنجا اعتنا نمی کند این علامت محزونین است..
 10)اگر بعد از کتک زدن تکه ای گوشت پیش او بیندازید فوری آن را بر می دارد و اظهار کینه توزی نمی کند این از علامت خاشعین است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر مشتاق حقیقتی آموختن حد و مرز و قانون نمیپذیرد حتی از به ظاهر پست ترین های عالم

 تو فقط " خوب گوش کن "       (همان نبین که میگوید ببین چه میگوید )

و به دانسته های قبلی خود مغرور نبودن و باز هم شنیدن و شنیدن و شنیدن از هر گوینده ای

و از یاد مبریم که کنترل ذهن درباره قضاوت درباره افراد مهمیست کارسازدر نزدیک شدن به آدمیت و حقیقت  تا جاییکه به خود اجازه تفکر درباره  مسئله ای که با آن روبرو هستیم را بدون صرف وقت و بررسی عمیق و درست و مناسب ندهیم حتی براساس چیزهایی که همیشه شنیدیم ُتجربه کردیم یا در دیگران دیده ایم .پیامبران و بزرگانی چون محمد ص  . داوود ع و ...نیز از این خطای باریک مستثنی نبودند ...ما نیز سعی کنیم محتاط ترین باشیم ودر این خطیر از یگانه آگاه عالمیان حضرت حق مدد جوییم که بر تمامی زوایای دیده و نادیده ی هستی بینا و شنواست   

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

من سگي بگذاشتم اي مردمان
تا بگويم با شما راز نهان

 

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.
سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید. سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگ نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن     چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست          پیش آی و گوش دل به پیغام سروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت            همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت                 هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست         صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد        چشم عنایتی به من دردنوش کن

                                                                                                                "حافظ "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه دوست : در زمانه‌اي هستيم كه جهان در هر گردش شب و روز شاهد تغييرات شگرف ، پيشرفت روزافزون علم و تكنولوژي ، چيرگي فزاينده‌ي آدمي بر طبيعت است.
آنگاه برخي افراد همچنان بر سبيل عقب‌گرد اصرار مي‌كنند.
اين‌روزها سر را كه بگرداني از قافله عقب مانده‌اي!
حتي فرصت سرخاراندن نداريم. به سفر نمي‌رويم، نمي‌خوابيم، قصه و شعر و ترانه نمي‌خوانيم و سالهاست گلي را نبوئيده‌ايم... تازه با اينهمه نفر آخر اين مسابقه‌ي بي‌پايانيم.
چه جاي تكرار افسانه‌هايي كه در فرض درستي مارا از دويدن و بازدويدن باز مي‌دارد.
آن سگ كه جاي خود دارد خود اصحاب كهف هم بيرون مي‌آمدند حرفشان، قيافه‌شان، فرم لباسشان و هيچ‌چيزشان خريدار نداشت
.

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را      اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

آنکس که ز راز خویشتن آگاه اســــــــت   غایب ز خود است و حاضر در گاه است
در هر چه نظر کند، خدا را بینــــــــــــــد     این معنی لا اله الا الله اســـــــــــــــت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایاک نعبد و ایاک نستعین در همه احوال ...

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

از دست و زبان که برآید ...

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد         احسان  ترا   شمار   نتوانم   کرد
   گر برسر من زبان شود هر مویی     یک شکر  تو  از هزار  نتوانم  کرد

                                   

 گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما       غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما
حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست      پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد   زهری که رسد همچو شکر باید خورد
هر چند ترا بر جگر آبی نبود   دریا دریا خون جگر باید خورد ...  با

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهي!  مرا بودن تو نه بس که ديگر خواهم؟
الهی ! خوشي با توست، اشارت به بهشت ميکني؟   ...  الهی ! آنکس که تو را شناخت جان را چه کند ...
الهی ! از یاد مبرم که شکرگویان دوست بدارم تورا درهمه احوال ... توخود مرا یاد آور درهرآن

 
انسانهای بی شماری همۀ راه رادرست رفته اند ولی به علت عدم شکرگذاری به فلاکت افتاده اند "والاس والتز"

"هرآنچه به آن فکر کنیم و شکر کنیم به سوی ما می آید"  برکت ...

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 عشق موضوع نمي شناسد، عشق مخاطب ندارد. عشق فقط از آن خداوند است. وقتي كه عاشق همسرت هستي، اگر واقعاً عاشق او باشي، خواهي ديد كه او محو شده و خداوند در آنجا ايستاده است. اگر عاشق درختي باشي، ناگهان خواهي ديد كه درخت ناپديد شده و خداوند در آن بسيار سبز و شكوفا گشته است. عشق فقط به خداوند مربوط است. عشق هرگز به اجزاء مربوط... نيست، هميشه از آن كل و تماميت است. عشق تقريباً مترادف با نيايش است. ولي ما هنوز عشق را نشناخته ايم. و از همان ابتداي كودكي، ما را مختل كرده اند.مردم فقط با واژه ها زندگي مي كنند... مردم واقعيت را نمي شناسند، تمامي تماسشان با واقعيت ازبين رفته است.
عشق چيزي است كه مخاطب آن كل است. منتظرش بمان.  

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 
معرفت درّ گرانیست به هرکس ندهند ...


 
  شيعه تنها مگر نوحه خوانيست؟       ذکر الفاظ دور از معانيست؟
     شيعه آيا فقط اشك و آه است؟          اين تصور بسي اشتباه است
             اشک بي معرفت، آب چشم است     اشک با معرفت، تيغ خشم است...
گر حسيني شدي ترك سر كن          عزم پرواز بي بال و پر كن
      گر به غربت گرفتار دردي                   هجرت آغاز و از خود سفر کن
پيش از آن كز تو ذلت بسازند            خانه ي ظلم زير و زبر كن
 شيعه و عافيت؟ وامصيبت                 دين واشرافيت؟ وامصيبت
شيعه و خواب و راحت؟ دريغا             مسند استراحت؟ دريغا
اي شمايي كه در خود خزيديد!           شيعه ي راستين يزيديد!
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
لفظ را ماننده ي اين جسم دان      معني اش را در درون، مانند جان
گر به مظروفش نظر داري ،شهي      ور به ظرفش بنگري تو گمرهي
 
 
+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

 

«عبادت، بجز خدمت بخلق نیست».

مردم، خانواده خدایند. هر کس برای این خانواده سودمندتر باشد، ادّعایش در دوستی خدا، صادق‏تر است.

امام صادق(ع): «رفتن مسلمان در پیِ کار برادر مسلمان خویش، از هفتاد بار طوافِ خانه خدا بهتر است»

 و عارف بزرگ بایزید بسطامی میگوید:" مردی پیشم آمد ,و پرسید که کجا می روی؟گفتم: به حج.گفت: چه داری؟گفتم: دویست درهم.گفت: به من ده و هفت بار گرد من بگرد که بچه های کوچک دارم و دست تنگم و نیازمند , که حج تو این است.چنان کردم و بازگشتم ..."

دلخوش از آنیم که حج میرویم             غافل از آنیم که کج میرویم 
   کعبه به دیدار خدا میرویم                  او که همینجاست کجا میرویم ؟
       حج به خدا جز به دل پاک نیست           شستن غم از دل غمناک نیست
        دین که به تسبیح و سر و ریش نیست  هرکه علی گفت که درویش نیست
       صبح به صبح در پی مکر و فریب            شب همه شب ناله و امن یجیب

در عالم بوستان، همه افراد با یکدیگر همدلی می ورزند و همدردی. به همین سبب در قحطسال دمشق، مردی با آنکه خود نیازمند نیست، به خاطر رنج دیگران، از او استخوانی مانده و پوستی و غم بینوایان، رُخ او را زرد کرده است و در خشکسالی، عمر بن عبدالعزیز، نگین انگشتری اش را به سیم می فروشد، بدان دلیل:

که زشت است پیرایه بر شهریار   دلِ شهری از ناتوانی فگار
مرا شاید انگشتری بی نگین     نشاید دل خلقی اندوهگین


آنکه زر می اندوزد و دلش بر احوال آدمیان نمی سوزد، از انسانیت بی بهره است و به قول سعدی:

    اگر نفع کس در نهاد تو نیست    چنین جوهر و سنگ خارا یکی است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عبادت بجز خدمت خلق نیست  - به تسبیح و سجّاده و دلق نیست - تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه، درویش باش - به صدق و ارادت، میان بسته دار- ز طامات و دعوی، زبان بسته دار
قدم باید اندر طریقت، نه دَم - که اصلی ندارد دَمِ بی قدم - بزرگان که نقد صفا داشتند-  چنین خرقه زیر قبا داشتند ...
و هزار بادیه ی صعب است از حرف تا عمل  ... 

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد, ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم ...

 

    خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی    و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی
     روزی دو هزار بنده آزاد کنی          به زان نبود که خاطری شاد کنی


«به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.
ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است .
 آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.
 اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.»
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 همه روزه روزه بودن ، همه شب نمازکردن     همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن
ز مدينه تا به کعبه ، سر پا برهنه رفتن           دو لب از براي لبيک ، به وظيفه باز کردن
به خدا که هيچ يک را ثمر آنقدر نباشد            که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن

واعظی پرسید از فرزند خویش ...

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

 حکایت به مکه رفتن روباه

روزی بود، روزی از روزها، روباهی در نی زاری بازی میکرد. یکی از نی ها شکست. روباه نی را برداشت و روی شانه اش گذاشت و به راه افتاد. در میان راه به خروسی برخورد که روی دیواری ایستاده بود و داشت ذکر خدا می کرد.
روباه  وقتی که خروس را دید، گفت:
 آهای موذن خدا! این حقه بازی یا حیله گری نیست. آن کار هایی را که می دیدی قبلا می کردم، دیگر رها کرده ام. حالا دارم می روم به مکه، به زیارت خانه ی خدا!

من اکنون مــی روم بــه بیت الله   تــوبــــه کـــــردم مــن از بــد دنیـا
که دگر مـــال مــردمــان نخــــورم   مــــرغ بیـــداد از کســـان نبـــرم
 مانده مالـــــی زباب در دستـــم    می خورم تا که زندگی هستـــم

  در ادامه مطلب

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«ان الله طيب و لايقبل الاالطيب و لايقبل ما شورك فيه؛
خداوند پاك است و جز عمل پاك را نمى‏پذيرد و عملى كه غير او در آن شركت داده شود مقبول او نخواهد بود!»

ريا همچون آتش سوزانى است كه در خرمن اعمال انسان مى‌افتد و همه را خاكستر مى‌كند؛

 ريا همچون موريانه‌اى است كه ستون‌هاى كاخ سعادت انسان را از درون تهى مى‌كند و بر سر صاحبش ويران مى‌سازد.

اغلب پنهان كردن نيّت‌هاى آلوده به ريا، براى مدت طولانى ممكن نيست، و رياكاران غالباً در همين دنيا شناخته میشوند و منافقين مى‏خواهند خدا را فريب دهند در حالى كه او آنها را فريب مى‏دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

                

 

آنکه پا از سر نخوت ننهادی بر خاک     عاقبت خاک شد و خلق بر او میگذرند 
     کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق   تا دمی چند که باقیست،غنیمت شمرند ...

  نقل است كه ذوالنون گفت: در سفر بودم. به صحرايي پر برف رسيدم. گبري را ديدم كه ارزن مي پاشيد. گفتم:«اي گبر! چه دانه مي پاشي؟». گفت:«مرغان، امروز دانه نيابند.مي پاشم تا برچينند. تا باشد كه خداي -تعالي- بر من رحمت كند.» گفتم:«دانه اي كه بيگانه پاشد، بر ندهد». گفت:«اگر قبول نكند، باري بيند آنچه من مي كنم. مرا اين بس باشد».

من به حج رفتم. آن گبر را ديدم، عاشق وار در طواف. چون مرا ديد گفت:«اي ذوالنون ! ديدي كه قبول كرد و آن تخم بر داد و مرا به خانه خود آورد!»

ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم:«خداوندا! به مشتي ارزن، گبري چهل ساله را ارزان مي فروشي». هاتفي آواز داد كه: «حق-تعالي-هر كه را خواند، نه به علت خواند و چون راند، نه به علت راند. تو اي ذوالنون! فارغ باش، كه كار فعالٌ لما يُريد با قياس عقل تو راست نيايد

 از تذكره الاولياي شيخ عطار نيشابوري

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این دنیای بی حاصل چرا مغرور می گردی؟  سلیمان گرشوی آخر اسیر مور میگردی

يا رب مددي کز خودي خود برهم ... 

                            

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

آیینه صفت شو

                 ای گرو کرده زبان را به دروغ!                 برده بهتان ز کلام تو فروغ! 
                 این نه شایسته‌ی هر دیده‌ورست،         که زبانت دگر و دل دگرست 
                 از ره صدق و صفا دوری چند؟                دل قیری، رخ کافوری چند؟ 
                 روی در قاعده‌ی احسان کن!                ظاهر و باطن خود یک‌سان کن! 
                 یک‌دل و یک جهت و یک‌رو باش!            وز دورویان جهان، یک سو باش!
                 از کجی خیزد هر جا خللی‌ست            «راستی، رستی! نیکو مثلی‌ست
                 راست جو، راست نگر، راست گزین!      راست گو، راست شنو، راست نشین!
                 تیر اگر راست رود بر هدف است            ور رود کج، ز هدف بر طرف است 
                 راست رو! راست، که سرور باشی!        در حساب از همه برتر باشی! 
                 صدق، اکسیر مس هستی توست        پایه‌افراز فرودستی توست 
                 اثر کذب بود «هیچکسی»                    به «کسی» گر رسی از صدق رسی 
                 صبح کاذب زند از کذب نفس                نور او یک دو نفس باشد و بس 
                 صبح صادق چون بود صدق‌پسند            علم نورش از آن است بلند 

                       جامی (اورنگ چهارم سبحة الابرار)

راستگویی نشانه اعتماد بنفس گوینده است که دیگران شخصیت او را باورخواهند داشت و اوامر و نواهی او را خواهند پذیرفت وبرعکس ، دروغگویی ز بیچارگی وزبونی گوینده خبردارد.

یکی راکه عادت بود راستی        خطایی رود درگذارند ازو
وگرنامورشدبه قول دروغ           دگر راست باور ندارند ازو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی موجب رضای خداست       کس ندیدم که گم شد ازره راست

                                                     و چراغ دروغ ، بی فروغ ...

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

خشمت را فرو خور که من به شیرینی آن شربتی ندیده ام و پایانی گواراتر از آن ندیدم.
اقیانوس کلام علی (ع)

 

و "امام صادق (ع) می فرمایند: هیچ جرعه ای نزد خداوند دوست داشتنی تر از جرعه خشمی که بنده او بنوشد، نیست" المحجة البیضاء ج 5، ص 309

روزی یک اعرابی بادیه نشین به دیدن رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا، لطفاً چیزی به من یاد دهید که به کارم بیاید، چون من مردی هستم که در بادیه به فراوانی سفر می کنم. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: خشمگین نشو. آن مرد این سخن را اندک و کم بها شمرد. لذا بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و گفت: یا رسول الله من عربی بادیه نشین هستم و بسیار سفر می کنم. چیزی یادم دهید تا به کارم بیاید و از آن بهره فراوانی ببرم. پیامبر صلی الله علیه و آله بار دیگر خطاب به او فرمودند: خشمگین نشو.
اعرابی باز هم این سخن را کم داشت و بار دیگر سخن خود را تکرار کرد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای سومین بار سخن خود را تکرار نموده و فرمودند: خشمگین مشو.
آن مرد با خود اندیشید و به خود گفت: پس از این سخن دیگر چیزی نمی پرسم. من از آن حضرت سخنی مهم و پربها خواستم و ایشان هم نصیحتم کردند و هشدار دادند که هرگز و هرگز گرفتار خشم و غضب نشوم، چه بسا شاید وقتی که خشمگین شوم به دیگران افترا ببندم یا در حال خشم کسی را بکُشم. [پس همین یک حرف مرا بس است].

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه چیز در زندگی انسان مهم است : اول مهربان بودن ، دوم مهربان بودن ، سوم مهربان بودن ...

و مهربانی را اگر قسمت کنیم ....

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

 

رقصی به سوی خداوند

 Dance towards God 

 مي گويند عشق يک تعهد نيست يک انتخاب است انتخابي لحظه به لحظه
چون عشق واقعي زماني و بين دو انساني اتفاق مي افتد که باهم و دست در اغوش هم به سوي يک مقصد در حرکت اند مقصدي بنام کمال والاترين مرتبه زيبايي، خوبي، دانايي، در يک کلام بهترين همه چيز، خداوند. 
فقط و فقط در اين صورت است که خط زماني زندگي دو انسان تا ابد بر هم منطبق مي شود که از نقطه و مبدا خواست براي حرکت به سمت خوبي و زيبائي مطلق اغاز شود و به مقصد نهايت خوبي و زيبايي هرلحظه ادامه يابد در اين صورت در هر نقطه اين خط يا هر لحظه اين دو راه اين دو زندگي يگانه اند که عشق همان يکي شدن براي حرکت و سلوک به يک مقصد ارزشمند است و بالاترين لذت زندگي مگر جز حرکت به سوي کاملتر شدن است و معناي مذهب مگر جز راهي است که به سوي نهايت خوبي و زيبايي ختم مي شود در اين صورت عشق تعهد ناگزير دو انسان براي باهم بودن نيست انسانهايي که گرچه از لحاظ فيزيکي در کنار هم زندگي مي کنند ولي خود واقعيشان بينهايت از هم دور است،بلکه انتخاب ازادانه و بهترين انتخاب براي هر لحظه زندگي است. 
 دليل ناپايداري تمام عشق ها همين عدم درک مقصد مشترک يا انتخاب مقصد نادرست است که در اين صورت دو خط زماني که از يک نقطه اغاز مي شود چون يک مقصد ندارند تبديل به دو خط واگرا شده و رفته رفته از هم دور مي شوند وبه جايي مي رسند که انقدر از هم دورند که هيچ تعهدي نمي تواند انها را در کنار هم نگه دارد 
اين است مشکل تمام عشق هايي که برخلاف سرشت واقعي دوست داستن لحظه اي و ناپايدارند ولي 
عشق واقعي از جنس خود زندگي است 
يا زندگي واقعي از جنس عشق است 
و هر دو از جنس خداوندند ابدي و بينهايت 
و زندگي با عشق، رقص دو جلوه از زندگي  است دست در دست هم بسوي خداوند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد ازپی اش بروید هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگا می که بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته درمیان پرهایش مجروهتان کند. وقتی با شما سخن می گوید باورش کنیدگرچه ممکن است صدایش رویاهایتان راپراکنده سازد همان گونه که بادشمال باغ رابی بر میکند زیراعشق همانگونه که تاج برسرتان می گذارد به صلیبتان می کشد  وصد البته نه عشق هایی کز پی رنگی بود ...

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

 

بر سنگ قبر خواجه عبدالله انصاری این رباعی دیده می شود :

دارم  گنهان  ز قطره  باران  بیش         وز شرم گنه فکنده ام سر در پیش
این مژده شنیدم که منال ای درویش         تو در خور خودکنی و ما در خور خویش

بعد از هر سیلی حتی از خدا :
 اي خدا غصه نخور از تو فراري  نشدم           بعد از آن حادثه در كفر تو جاري نشدم
با وجودي كه به حكم تو دلم زخمي شد       شاكي از آن كه مرا دوست نداري نشدم
ابر را چوب همين سادگي اش ويران كرد        من كه ويران تر از آن ابر بهاري نشدم
اي خدا غصه نخور!باز همين مي مانم          من زمين خورده اين ضربه ي كاري نشدم
هر كه مي خواست مرا از تو جدا سازد ديد     هر چه كردي تو به من از تو فراري نشدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 عودم چو نبود چوب بید آوردم, روی سیه و موی سپید آوردم
چون خود گفتی که ناامیدی کفرست, فرمان تو بردم و امید آوردم ...

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

نا امیدی را خدا گردن زده است

 

مولوی، در «مثنوی» خود خبر داده است که خداوند، دیو ناامیدی را به مسلخ برده و گردن زده است. دلیل آن را نیز بی درنگ می گوید: «چون گناه و معصیت، طاعت شده است»

اشاره او در این سخنان، به آیه هفتاد سوره فرقان است؛ آن جا که خداوند فرموده است: «کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار نیکو کند، خداوند، بدی های آنان را به نیکی ها مبدّل می کند». همچنین گوشه چشمی دارد به آیاتی از قرآن که انسان را از یأس، نهی کرده و امید را پیش روی او نهاده است؛ مانند:

ولا تایئَسُوا مِنْ رَوح اللَّهِ إنّهُ لا یَایْئَسُ مِنْ روحِ اللَّهِ الا القومُ الکافِروُن.
و نومید مباشید از رحمت خدا؛ چه تنها کافران از رحمت خداوند، نا امیدند.

و حق - تعالی - وحی فرستاد به یعقوب(ع) که دانی که یوسف(ع) چندین سال، چرا از تو جدا کردم؟ از آن که گفتی: «ترسم که گرگ وی را بخورد». چرا از گرگ بترسیدی و به من امید نداشتی، و از غفلت برادرانِ وی، بیندیشیدی، و از حفظ من نیندیشیدی؟

و علی(ع) یکی را دید نومید از بسیاری گناه خویش، گفت: «نومید مشو که رحمت او از گناه تو عظیم تر است».

و رسول یک روز گفت: «اگر شما آنچه من می دانم، بدانید، بسیار گریید و اندک خندید و به صحرا شوید و دست بر سینه می زنید و زاری می کنید». پس جبرئیل بیامد و گفت: خدای - تعالی - می گوید: «چرا بندگان مرا نومید می کنی از رحمت من؟». پس بیرون آمد و امیدهای نیکو داد از فضل خدای - تعالی». 

در خبر است که یکی از بنی اسرائیل، مردمان را از رحمت خدای - تعالی - نومید کردی و کار بر ایشان سخت گرفتی. روز قیامت، خدای - تعالی - با وی گوید که من امروز از رحمت خویشتن، تو را چنان نومید کنم که تو بندگان مرا از رحمتِ من، نومید کردی.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در اوج یقین اگرچه تردیدی هست       در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی     توی چمدان ماه خورشیدی هست

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

 

شریعت،  طریقت ، حقیقت

عشق را با کفر و با ایمان چه کار       عشق را با دوزخ و رضوان چه کار

مولانا می‌گوید عشق حالتی است که عاشق را از اندیشیدن به هنجار و ناهنجار باز می‌دارد و صلاح اندیشی را از او می‌گیرد و او را از تعلقات رها می‌سازد. اگر بخواهیم همین معنی را در ادب عارفانه بجوییم به حالتی می‌رسیم که عارف تنها به وصل خداوند می‌اندیشد و به قول سعدی دنیا و عقبی را وامی‌گذارد:

 

می‌ صرف وحدت کسی نوش کرد    که دنیا و عقبی فراموش کرد
با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان    بیدوست خاک بر سر جاه و توانگری
این جاست که عاشق در مرام و مذهب سایرین نمی‌گنجد.
مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست      عاشقان را مذهب و علت خداست  (مولوی)
عاشقی یعنی هنجارشکنی  و  "رسیدن " مهم است نه مرکب سفر
با استناد به این حدیث نبوی : الطرق الی الله بعدد نفوس الخلایق
"به تعداد نفوس خلایق  راه است برای رسیدن به خدا "
و چه نیکوست مرکب های نیک و کامل ... گزیدن

و انبيا همه معرّف ِ همدگرند:

عيسا مي گويد “اي جهود، موسا را نيکو نشناختي، بيا مرا ببين، تا موسا را بشناسي!”
محمّد مي‌گويد “اي نَصراني، اي جهود، موسا و عيسا را نيکو نشناختيد.
بياييد مرا ببينيد، تا ايشان را بشناسيد!”
انبيا همه معّرف ِ همدگرند. سخن انبيا شارِح و مبيّنِ همدگر است.
بعد از آن، ياران گفتند که “يا رسول اللّه ، هر نبي معّرِف مَن قَبلَهُ بود.
اکنون، تو خاتم النّبيّيني. معّرفِ تو که باشد؟”
گفت” مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ.”   ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راه تو به هر قدم که پویند خوش است      وصل تو به هر سبب که جویند خوش است
روی تو به هر دیده که بینند نکوست         نام تو به هر زبان که گویند خوش است

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

اعلامیه جهانی حقوق بشر  

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نـــاامـــیــدم مــکـــن از ســـابــقــه لــطـــف ازل    تو پس پرده چه دانی که که خوب است وکه زشـت
حــافــظــا روز اجــل گــر بــه کـــف آري جـــامي    يـــک سـر از کـــوي خـــرابــات بــرنــدت بـه بهشــت

همه جا خانه عشقست ... 

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

  درانجیل آمده است ( یوحنا ) که جمعی از یهودیان که نسبت به عیسی مسیح و قدرت یافتنش بیمناک بودند و زمانی که مسیح هنگام تعلیم مردمان بود زنی زناکار را به پیش او آوردند که درباره او حکم کند . آنها می دانستند که یا باید مطابق قانون یهود حکم به سنگسار او دهد یا اینکه قانون را بشکند که در هر دو حال بازنده خواهد بود .
عیسی اما راه سوم را برگزید : " هر کس گناه نکرده ، سنگ اول را بزند " و اینگونه بود که همه ی مدعیان یکان یکان از جمع خارج شدند.

این تابلو روایت گر آن روز است . این تابلو هم اکنون در موزه سن پترزبورگ در روسیه نگهداری میشود

                                          تابلوی نقاشی اثر واسیلی پولنوف

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناکرده گنه دراین جهان کیست بگو       آن کس که گنه نکرده و زیست بگو
من بد کنم وتو بد مکافات دهی !         پس فرق میان من و تو چیست بگو


 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:

"من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...!!!

 

 

 

می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."
                            پائولو کوئیلو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

         از نشت گناه ، سينه تاريک شده است     اين رود به منجلاب نزديک شده است
         مانند خزر ،زلال بودم روزي                     چندي ست دلم خليج مکزيک شده است

                                                                           گویند کریم است و گنه میبخشد ...

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

هابیل و قابیل (حسادت و برادرکشی )

 

 

" هابیل (چپ) و قابیل (راست)، قرن نوزدهم میلادی"

 دستان قابيل از خشم مى لرزيد و به تندى ساقه هاى گندم را از زمين مى کند. آن قدر عصبانى بود که ساقه هاى خشک گندم در دستش مچاله می شد. با خود فکر کرد: (تو پسر بزرگ تر باشى اما برادر کوچک تر جانشين پدر شود ؟اين ظلم نيست ؟نا گاه گويى در ذهنش صدايى شنيد: (او از تو بهتر است .)قابيل دندان هايش را به هم فشرد چند خوشه ديگر از گندم را کند. در خود فرو رفته بود. زير لب گفت : (با اين هديه ، تکليف ما مشخص مى شود.آيا خداوند مرا مى پذيرد يا هابيل را؟) و بعد دسته گندم را در بغل گرفت و به سوى محل قربانى رفت .
وقتى به آن جا رسيد، هابيل را ديد که کنار گوسفند چاقى ، آرام نشسته است . برادرش با يک دست ، شاخ گوسفند را گرفته بود و با دست ديگر پيشانى او را نوازش مى کرد. هابيل با ديدن برادر، سرش را تکان داد و لبخندى زد؛ اما قابيل اخم کرد؛ سرش را برگرداند و کمى دورتر دسته گندم را به زمين گذاشت و کنارى ايستاد. بعد نگاهى به گوسفند هابيل انداخت وبا خود گفت : (حيف از اين گوسفند نيست که مى خواهد قربانى شود !لااقل گوسفند لاغرترى رامى آورد.)بعد به ساقه هاى خشکيده و خوشه هاى ريز گندم نگاه کرد و شرمنده شد. هابيل گوسفند را رها کرد. برخاست و کمى دورتر ايستاد تا ببيند خداوند، قربانى کدامشان را قبول مى کند. ناگهان آتشى فروزان از شکاف کوه به زمين آمد و در ميان بهت قابيل ، گوسفند را سوزانيد. لحظه اى بعد، جز چند تکه استخوان اثرى از گوسفند ديده نشد. هابيل سرش را بلند کرد، چشمهايش را بست ، لبخندى از سر رضايت زد و به برادر نگاه کرد. اميدوار بود قابيل اينک تسليم خواسته خداوند شود؛ اما قابيل فقط به ساقه هاى گندم خيره شده بود و همان طور خشکش زده بود. در ذهنش طنين صدايى را مى شنيد:(قابيل ! هنوز اول کار است .وقتى از شما دو برادر، نسلى بوجود آيد، فرزندان برادرت به فرزندان تو فخر مى فروشند و ميگويند ما فرزندان کسى هستيم که قربانى اش پذيرفته شد. تو تنها يک راه حل دارى که جانشين پدر شوى ، فقط يک راه و…)قابيل در ذهنش به دنبال همان راه مى گشت .
هابيل نگاهش را از قابيل برداشت . در چشمانش غمى عجيب جا گرفته بود. چرا قابيل اين گونه بود؟چه قدر براى قابيل نگران بود. راه خود را گرفت تا به سوى پدر برود؛اما ناگهان صداى قابيل ، او را بر جايش ‍ ميخکوب کرد:
- تو را حتما خواهم کشت ! ...

ادامه داستان در ادامه مطلب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اگر حسادت ويژگيهاي سوختن را داشت، نياز به هيچ سوخت ديگري نبود.((مثل يوگوسلاوي))

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

شيطان هرکاري کرد آدم سيب نخورد
رو کرد به حوا گفت : بخور واسه پوستت خوبه !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدای را در پستوی خانه نهان میباید کرد

ابلیس پیروزمندمست  سور عزای ما را بر سفره نشسته است  

 

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 خطای شیرین ...

 

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

 


خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.

"عرفان نظر آهاری "

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

           عشق شادی ست، عشق آزادی ست   عشق آغاز آدمی‌زادی ست
           زندگی چیست؟ عشق ورزیدن            زندگی را به عشق بخشیدن
           زنده است آن که عشق می‌ورزد         دل و جانش به عشق می‌ارزد

   در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست آخرين نفر نباشيم

         اي خردمند كه گفتي نكنم چشم به خوبان     به چه كار آيدت آن دل كه به جانان نسپاري؟

 

+ نوشته شده      توسط خوشه چین  | 

 

يک عمر دچار هر چه زشتي بوديم      طوفان زدگان نوح و کشتي بوديم
بدبختي ما يکي دو تا نيست ...ولي     گندم که نبود ما بهشتي بوديم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                           الهی !

 ابلیس انسان را بدآموزی کرد .۰.گندم او را که روزی کرد ؟!!

گفتم که گناه من عظيم است عظيم        در حشر جزاي من جحيم است جحيم
ناگـاه به گـوش جـان شنيـدم از غيب       
نـومـيـد مـشو خـدا کـريـم است کـريـم

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده      توسط خوشه چین  |